- گذرزمان
- اخبارسلامت
- ۱۶میلیون آسترازنکای انگلیسی به ما هدیه دادند، شک برانگیز نیست؟!
- خوراکیهایی که از دوره قاجار، ایرانی شدند
- اعتراف محقق سابق پروژه سیب زمینی تراریخته
- داستان کوتاه عاشق دریای مواج
- فقط یک سال زنده ای
- داستان کوتاه ضرر بازرگان
- بیماری مزمنی بهنام “تحجر در نظام پزشکی کشور!”
- توصیه بهداشتی: گوجه سبز و چغاله بادام

مردی سالخورده با پسر تحصیل کردهاش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ». پس از چند دقیقه دوباره پرسید: «این چیه؟» پسر گفت روستای حاجی آباد زبرخان نیشابور...
دخترک که از درس جبر نمره نیاورده بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بود پیش مادرش رفت و گفت: "همش اتفاق های بد می افته!" مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک دوست دارد؟ و دخترک جواب دا روستای حاجی آباد زبرخان نیشابور...
گفت : کسی دوستم ندارد. میدانی چقدر سخت است. این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی حتی تو هم بدون دوست داشتن...! خدا هیچ نگفت. گفت به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آ روستای حاجی آباد زبرخان نیشابور...